![]() |
![]() |
|
| توجه : تمام تبلیغات در این وبلاگ مخصوص فروشگاه اینترنتی همین وبلاگ می باشد www.nikdvd.com |
|
رمان برزخ امّا بهشت فصل ششم هوا کم کم داشت روشن می شد که رعنا همراه من دوباره به اتاق خودمان آمد تا استراحت کند، به اتاقی که سال ها اتاق هر دوی ما بود. من فقط به این فکر می کردم که چقدر اوضاع با چند سال پیش فرق کرده. چند .. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 20:59 توسط علي نيك فرجام |
|
|
رمان برزخ امّا بهشت فصل پنجم
چه شبی بود، آن شب. همه از هیجان با هم حرف می زدند. برای من که مثل گنگ ها حرف زدن غیرممکن و سخت بود، آن هیاهو چه عذاب آور بود، دلم می خواست همه ساکت بشوند تا من بتوانم یک دل سیر رعنا را ببینم و صدایش را بشنوم.... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 20:58 توسط علي نيك فرجام |
|
|
رمان برزخ امّا بهشت فصل چهارم
چه صدای هیاهویی از پایین می آمد، واقعا خواهرهای من هم عجب حوصله و پشتکاری داشتند، آن موقع شب زمستانی با بچه های مدرسه ای آمده بودند آن جا که چی؟ حسام مهمان داشت! ... به خدا خانواده خنده داری داشتیم. یکی نبود ..... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 20:56 توسط علي نيك فرجام |
|
|
رمان برزخ امّا بهشت فصل سوم
حتی از صدایش انگار هیجان و سرزندگی و شادی می بارید. خوش به حالش، چه سلطنتی برای خودش می کرد، یعنی از وقتی یادم می آید، همین طور بود و حسام توی این خانه حکومت می کرد و به خاطر همین هم من همیشه از او حرص داشتم. ولی حالا، یعنی بعد از طلاقم، به خاطر کمک ها .... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 20:53 توسط علي نيك فرجام |
|
|
*** اس ام اس سرکاری ***
یه ضرب المثل افریقایی می گه : یرخ یلیخ وت یعنی تو خیلی برام عزیزی جالب اینکه اگر از آخر به اول هم بخونی همین معنی رو میده ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 1:3 توسط علي نيك فرجام |
|
|
رمان برزخ امّا بهشت فصل دوم
از پله ها سرازیر که می شدم، نگاهم به مهشید افتاد، طبق معمول خرید کرده و تازه از بیرون رسیده بود و مثل همیشه صورت گرد و تپلش بشاش و خندان بود. سنش از من بزرگتر بود، اما قدش نه، از من خیلی کوهتاتر بود، تقریبا تا سر شانه ... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 0:21 توسط علي نيك فرجام |
|
|
رمان برزخ امّا بهشت فصل اول
- رعنا جان سلام... - رعنای خوبم سلام... - رعنای عزیزم... نه،نه، فایده ندارد، نمی توانی بنویسی.......... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 18:47 توسط علي نيك فرجام |
|
|
با سلام خدمت عزیزانی که رمان دالان بهشت را دنبال مکنند این داستان به پایان رسید اما با یک داستان دیگر باز هم با شما خواهیم بود رمان برزخ امّا بهشت منتظر باشید |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 23:40 توسط علي نيك فرجام |
|
|
رمان دالان بهشت فصل چهل و پنجاهم
نگاهی به اطراف اتاق کرد و حتماً آباژور خودش، کتابخانه اش که کنار میز بود و قاب خاتمش را دید. بعد به میز تکیه داد و در حالی که نیمرخش به طرف من بود و رویش به سمت پنجره، ایستاد. احساس کردم صدای بلند ضبط، اعصابم را از آنچه هست، بیش تر مختل می کند، دستم را ..... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 23:35 توسط علي نيك فرجام |
|
|
رمان دالان بهشت فصل چهل و نهم
بعد از چند روز شلوغی و آن شب جهنمی، سکوت خانه مثل مرهمی بجا عمل می کرد، اگر افکار درهم و برهم می گذاشت که نفس تازه کنم. چقدر دلم برای خانه و اتاقم تنگ شده بود. کیفم را روی میز گذاشتم و چشمم به قاب خاتم محمد افتاد. یک لحظه دلم خواست زیر پایم لهش کنم، همان طور که او عذابم می داد و له می کرد، ولی پشیمان شدم. این ...... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 23:30 توسط علي نيك فرجام |
|
|
رمان دالان بهشت فصل چهل و هشتم
روز هفتم وقتی از مسجد برگشتیم، خانه پر از جمعیت بود و من که سرم به شدت درد می کرد از فکر این همه شلوغی که تا آخر شب ادامه داشت، کلافه و بی حوصله وارد هال شدم و چشمم به امیر افتاد. با سر سلام کردم و بی توجه خواستم توی آشپزخانه بروم که با اشاره دست امیر به آن طرف هال که مهندس ارجمند با همان نگاه های لعنتی اش سرپا ایستاده بود، نگاه کردم. یکدفعه دلم هری فرو ریخت. بی اختیار ..... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 23:25 توسط علي نيك فرجام |
|
|
رمان دالان بهشت فصل چهل و هفتم صبح دوشنبه بود. در حالی که درد ماهانه هم به ناراحتی هایم اضافه شده بود، با حالی زارتر از روزهای قبل و ناله کنان آماده می شدم که مادر گفت:خوب اگه حالت خوب نیست نرو. تلفن بزنم به مریم؟.. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 13:47 توسط علي نيك فرجام |
|
|
رمان دالان بهشت فصل چهل و ششم
از خانه بیرون آمدم. چه اوضاعی شده بود، همه در سکوت حواسشان به ما بود. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 13:44 توسط علي نيك فرجام |
|
|
رمان دالان بهشت فصل چهل و پنجم
بالاخره جمعه رسید، همراه یک دنیا دلشوره که داشت مرا از پا در می آورد. هر چه به خانه مرتضی نزدیک می شدیم، رعشه ای غریب از اضطراب و دلهره تنم را می لرزاند. گوش هایم انگار اصلاً حرف های امیر و ثریا و مادر را نمی شنید و چشم هایم سحر .... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 16:48 توسط علي نيك فرجام |
|
|
رمان دالان بهشت فصل چهل و چهارم
مهناز پاشو، می دونی چند ساعته خوابیدی؟ ساعت هشت شبه. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 16:40 توسط علي نيك فرجام |
|
|
رمان دالان بهشت فصل چهل و سوم
زمستان از راه رسید. برخلاف انتظار، آزیتا و شوهرش زودتر راهی شدند. چون از طریق اقامت مهندس پارسا در انگلیس می توانستند زودتر کارهایشان را روبراه کنند، ولی نرگس ... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 1:6 توسط علي نيك فرجام |
|
|
رمان دالان بهشت فصل چهل و دوم
همان روزها بود که بالاخره تلاش های مریم و ناصر ثمر داد و یک محل مناسب که با سرمایه ما جور در می آمد پیدا شد و با کمک های امیر و سرمایه ای که بیش ترش از سهم خود من بود، همراه آزیتا و نرگس و مریم که .. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 1:1 توسط علي نيك فرجام |
|
|
نامه دختری به جومونگ که لو رفت
سلام آقاي جومونگ. اميدوارم حالتان خوب باشد و ملالي در وجود شريف نباشد. اگر از احوال اينجانب و ساير هموطنان بپرسيد بنده که مخلص جناب عالي و تمام اعضاي گروه دامون هستم. هموطنان هم همگي دوست دار جناب عالي هستند و هرسه شنبه و جمعه مشتاقانه ....... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 12:57 توسط علي نيك فرجام |
|
|
رمان دالان بهشت فصل چهل و یکم
خواستگارم یکی از دوستان امیر و جواد بود که در عین حال رئیس شرکتی بود که جواد در آن کار می کرد. اسمش شاهین ارجمند بود. سی و یکی دو .... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 12:30 توسط علي نيك فرجام |
|
|
همسرداری و روابط دختر و پسر
پرسش های آزمون ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 20:12 توسط علي نيك فرجام |
|
صفحه نخستپست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام
به ویلاگ من خوش آمدید علی هستم 30 ساله از مشهد |
|
RSS
|